نه عشقت را هرگز بازگو مکن!

dsc00112

یادم میاد کسی و که همیشه فکر می کردم دوستم داره،کسی که فکر می کرد دوستش دارم،کسی که سال ها ندیدمش،کسی که سال ها من و ندید،وقتی دیدمش که زخم یک نیستی به دلم نشسته بود.

نیستی مهمترین هستی زندگی من،وقتی که دیگه پدرم نبود،وقتی تنم خاکی بود،سرم پر از تفکر نبودن،که اگه نبود تابوی خود مرگی شاید …

اما وقتی دیدمش که دیگه تنها نبود،به نظر به هم میومدن،به نظر با هم شاد بودن،وقتی برای همدلی  در آغوشم گرفت از خودم دورش کردم،روندم،چون نخواستم حسی و که به من داد بعد از سالها خودش پیدا کنه،سخت ازم دور شد،بهشون تبریک گفتم.خوشبختیش و از ته دل خواستم،سیاهی عذا تو تنم، رخت عروسی و براش  آرزو کردم.از ته دل خندیدم.

چند روز گذشت،حسی داشتم ،من که با احساس غریبه بودم،من که هیچ وقت دل به دریا نداده بودم،من که دلم دریایی بود،منتظر بودم.صدا هایی اومد،نخواستم که باورشون کنم تا فریاد شدن،نخواستم توجه کنم که متوجه شدم.باز هم دیدمش اما تنها بود،خواست که هم صحبت شه،خواستم و نخواستم که بفهمه، می دونستم که باید از چیزهایی بگذره برای بودن با من و من باید چیزهایی و به دست بیارم برای بودن با او،خواستم که به دست بیارم،خواستم که نو باشم،اما نخواستم که که بگذره از داشته هاش،نمی تونم ببینم که واسه من،حتی به خاطر خودش سختی بکشه،نمی خواهم تو دو راهی انتخاب،انتخاب بشم،سالهاست که ندیدمش ولی انگار همین دیروز بود که از گرفتن دستای کوچیکش تو جمع خیس عرق می شدم،دوباره دستاش و تو دستم گذاشت،مثل اون موقع ها که برای بالا رفتن از کوه از من کمک می خواست،دستای سردش و تودستم گذاشت،از گرمی دستام گفت،دیگه از شرم سرخ نشدم،بعد از  سال ها،اما باز هم دستاش و رها کردم.

گفتم که شاید من و باور داره مثل من که باورش دارم.برای اون شاید،من باید یک تکیه گاه بودم تا باورم کنه،باید دستاش و می گرفتم تا گرمش کنم،اما من با حضورش گرم بودم،مطمئن بودم،برای تصمیم گرفتن نخواستم که تاثیر بگیره از من،نخواستم که تردید های دلش و ناپدید کنم،خواست بشناستم و نخواستم،نخواستم که شناختش از من، از احساسم،از دلم،بلرزونه دلش و تا با احساسش تصمیم بگیره.

ولی دلم …

واسه همین هیچ وقت هیچ دختری نتونسته بود به قلبم چنگ بندازه،واسه همین وقتی گفت که چه قدر سخته تو چشمهای کسی که تمام عشقت و ازت دزدیده به جاش یک زخم همیشگی رو قلبت جا گذاشته،زل بزنی و به جای اینکه ناراحت بشی حس کنی که هنوز دوستش داری ، فهمیدم که دوستش دارم،شاید اومده بود که اینو و بفهمه و بره.

ولی من باز هم برای تنها کسی که دوستش داشتم آرزوی خوشبختی می کنم،هر جا که بره و با هر کسی که باشه.

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم،

گر چه در خویش شکستیم،صدایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پر پر شدنش ساز و نوایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

51 پاسخ

  1. یعنی تو هم گرفتار شدی،جانم

  2. نه عزیزم عشقت را فریاد کن… موفق باشی

  3. همیشه همه چیز اونطور که ما می خوایم پیش نمیره،ولی ارزش تو به انتخاب شدنت نیست،به انتخاب درستی که میکنی>

    • ممنونم ازت پویان جان،یادم باشه باید…

  4. دیدمت اما خیلی دیر.با دیدنت قلبمو آتیش زدی.با دیدنت داغ عشق قدیمیو تازه کردی .12 سال انتظار کافی نبود؟همیشه دوست داشتمو خواهم داشت.بدون که عاشقانه دوست دارم.هنوزم مثل بچگیام با هر بار دیدنت ضربان قلبم شدت پیدا میکنه.برای من همه چیزی…………

    • من ابنجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.
      بیا ره تو شه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر جا همین رنگ است.
      سهراب

  5. in ghese zendegi mane man ham bakhtam bakhtam va bakhtam bad az salha lahze haie kami o shad boudam va hich rouzi bedoune fekr kardan be mahboubam shab nashod.

  6. هر شب می خوانمت.هر دم با ندیدن تو را در خود احساس می کنم.دستهای خسته ام را تکیه گاهت کردم تا نومیدی پر پیچ و خم تورا کورسویی باشد.چشم های کم سویم را فانوس راهت کردم تا در کوچه پس کوچه های تاریک زندگی روشنایی راهت باشد.لبهای ناتوانم را بوسه گاه عشق ساختم تا بن بست نام دیگر نباشد! ودر نهایت تن رنجورم را سپر کردم تا شلاقهای روزگار بر من فرود آید نه تو.اگر نام تو نباشد اگر تورا حتی از دوردستترین نقطه دنیا احساس نکنم و عطر حرفهایت مشامم را ننوازد میمیرم.

  7. من این سیال ذهنت را نمی فهمم،
    نمی دانم چه را این گونه هر دم یاد من را خاطرت آزرده می دارد
    مگر یاری همه جنگ است و میدان خود آزاری
    که در من بی سبب اندوه می کاری
    ولی من جزء محبت در دلت چیزی نمی بینم
    من از بی تابی خود با تو هم چیزی نمی گویم
    نمی خواهم که فریادم تو را رسوا کند، هر چند
    از رسواییت هم حاصلی جز غم نمی بینم
    اگر دیدار من درد است،دیداری نمی خواهم
    اگر دستان تو سرد است،گرمایی نمی خواهم
    بدان من حاصل دردم،تو از من بی سبب دوری
    ولی تردید تو هرگز،نشاید شادی و شوری
    تو از من پس چه می دانی!
    به جزء در حرف و در تکرار
    مرا شاید نمی خواهی

  8. دلم را بردارو برو.نمی دانم از کجا آمده ای.نمی دانم به کجا میروی.ولی دلم…….
    این دل دردمندم برای تو.برای تویی که همه وجودم از توست.و تنها تو خریدار این دستان رنجور و دل فرسوده ای. همه خوبی هایم مال تو.

  9. آخی چه دارن واسه هم لاو می ترکونن

  10. فکرش را بکن!
    تنها برای یکبار و این بار
    تنها برای یک لحظه و دراین لحظه
    تنها با یک نفر و آن هم تو
    می خواهم تو را شریک شوم
    اما نه،من از تکرار می ترسم
    پس فکرش را هم نکن!

  11. هملت
    با غازی سیاه در آغوش …
    با افیلیا ازدواج کرد …
    افیلیای غرق شده در آب،
    هنوز تر بود ،
    همچون گلی سفید،
    که مدتها در باران بوده …
    افیلیا به هملت گفت :
    دوستت دارم و آن پرنده سیاهی را که در آغوش گرفته ای ….
    و هملت هیچ نگفت …
    عشقت را هرگز بازگو مکن !
    عشقی که هرگز به زبان نیاید ،
    مثل نسیم ملایم ساکت می گذرد
    و همه چیز را بر سر راه خود تکان می دهد …
    من عشقم را به زبان آوردم ،
    و قلبم را برای او گشودم ،
    سرد و لرزان با ترسی مرگبار…
    و او گذشت …بعدها مسافری بر سر راهش پیدا شد ،
    ساکت و خاموش …
    و او عشق بی کلام او را پذیرفت…
    نه ، عشقت را هرگز بازگو مکن

  12. che khabar siasi Tlatif shodi

  13. خیلی خیلی بی انصافی……………..

  14. در نهان زندگی به آنهایی دل می بندیم که مارا نمی خواهند
    و از وجود آنهایی که ما را می خواهند بی خبریم.
    و شاید این تنها دلیل تنهایی ماست.

    • در نهان زندگی، چه دلبستنی!
      در خود عاشقی کردن، چه عشقی!
      با خود همبستر شدن ،چه همبستری!
      بالش مشترک،تنها اشتراک نیست،اما
      هم بالشی با تو چیز خوبی است.

  15. هنوز می توانستیم چراغ علاقه را روشن نگاه داریم.
    وخنده های بسیاری را تجربه کنیم.
    هنوز امیدهای فراوانی در راه بود.

    • و تو هنوز از هنوز می گویی!
      اما من تو را برای امروز
      و امروز را برای فردا می خواهم
      و فردا را برای همیشه.

  16. تو گفته بودی :( عشق نگفته مثل غذای نخورده است،غیر قابل هضم.پس طرفدارانش باید با توهم نفسهای معشوق شب سر را بر روی بالش تنهایی بگذارند …)
    عزیزم یادت رفت این پست قدیمیت و من که نه…
    شما که راهنمایی خودت راه و گم کردی!!!

    • نه یادم نرفته،مرسی که سر زدی
      من گفته بودم:(عشق نگفته مانند غذای نخورده است،غیر قابل هضم.پس طرفدارانش باید با توهم نفسهای معشوق، شب سر را بر بالش تنهایی بگذارند.
      اما عشق، بی تردید کلام زیبایی نیست برای من،هر چند گیراست برای شما.من سروده هایی دارم از درد،نه درد عاشقی،از درد راستی.
      راستی اگر نمی فهمیدم . . .
      شاید گل ها زیباترند، اما عسل برای من چیز دیگری است.

  17. چشمانم به دنبال حلقه ای گمشده
    که خشکی کویر را ترکند
    وتا اوج رسیدن به ابرها
    شب های انتظار را بشمارد
    گاهی بی ستاره می شوند
    وگاهی شکاف خود رابا ترس می پو شانند
    ترس از غفلت
    لحظهای که نفس در سینهات حبس میشود
    وتردیدبا تارهای ناهنجارش بر وجودت چنگ می اندازد
    اراده ات را با قدرت به نمایش بگذار….

    • نمایش اراده ام را با سستی قدم هایت،
      پاسخ حرفم را با انسداد گلویت
      صبرم را با تلاش ناکامت
      دلخواسته هایم را با دل باخته هایت
      و شب های انتظارم را با انتظاراتت
      چه دردمند ساخته ای

  18. به ظاهر گر ز چشمانم جدایی
    به باطن همنشین جان مایی

    • با نگاهی به سیال چشمت
      و اندوه نگاهت
      من تازه هایی یافتم
      چه پنهان در نگاه پیدایت.

  19. در انتظار فرصت عمری تباه کردم
    فرصت جوانی ام بود آیا اشتباه کردم؟

  20. واگویه های من شاید
    زمانی باشد،که از تو تنها تو باشی
    نه پیرایه هایی از حقیقتی تلخ
    نه پندار اشتراک و نه ترس از فرض محال.
    من خود در این جستجو غریقم و تدبیری نیست جز راستی انگاری.
    پایان تمرد شب را خورشید با افشانه های نور تدبیر می کند.
    پس تدبیرمان کجاست!

  21. ایندفعه بار آخرت ،باشه واسم ناز می کنی
    تلخی این ترانه و هی تو برام ساز می کنی
    میگی که بد حالی و هی داری شراب سر می کشی
    گدایی عشق کدومه که تو می خوای دست بکشی؟
    می گی سرت درد میکنه،می گی دلت پر از غمه
    آخه عزیز من چرا حس می کنی چیزی کمه؟
    پیش می کشی ،پس می زنی،اشک می ریزی،دست می زنی
    کسی و شاهد میگیری،اشک چشام و می بینی؟
    یادت باشه،یادت باشه،این بار آخرت باشه
    هر قطره اشکی که بره،هزار تا بوس جریمش

  22. ساز خوش رنگ من خوش آهنگ است

    هر سحر یاد او مرا چنگ است

    در سکوت و آرامَش، نی دلسوز

    با غروب،چشمانش هم آهنگ است

  23. بابت همه چیز ممنونم. شما بهترینی.کاش زودترمیدیدمتون.

  24. yadam bod avalin didane faribam.
    age nadide bodamesh!

  25. من كه عاشق معشوق بودنم شما هم بهتره عشقت و بگي تا از دستش ندادي

  26. به که پیغام دهم؟
    به شباهنگ به شب مانده به راه؟
    یا به اندوه کلاغان سیاه؟
    به پرستو که سفر می کند از سردی فصل؟
    یا به مرغان نکوچیده شهر؟
    به که پیغام دهم؟

    که به یادت هستم.

  27. غروب غمهایت را به هربهایی خریدارم.
    مرا لایق بدانی یا ندانی
    دوستت دارم………..

    • من که شب را چو سحر می کردم،
      اگر عاشق بودی …
      بر تو هر لحظه نظر می کردم،
      اگر عاشق بودی …
      با تو پیمان سفر می کردم،
      اگر عاشق بودی…
      سفری پر ز خطر می کردم،
      اگر عاشق بودی…
      از تو تنها تو طلب می کردم،
      اگر عاشق بودی ،قصه می دانستی.

  28. من با سکوتم هزاران حرف ناگفته را با تو بازگو می کنم.
    به من نگاه کن تا عاشق بودن و قصه عشق دانستنم را و حرفهای نهفته در دلم را از نگاهم بخوانی.

  29. تو با من باش و بگذار عالمی از من جدا گردد
    چو یکدم با تو بنشینم دل از هر غم رها گردد…..

    • تو با من باش و عالم را به من بسپار
      خطرها می کنم با بودنت بسیار

  30. خوب یا بد به میل تو یا نه!من همینم که هستم همینم
    گاه چون آسمان بی نهایت گاه پابند بغض زمینم
    سر کشم عاصی ام بی قرارم عقل را نسبتی با دلم نیست
    دوست دارم بیاویزم از باد از لب برکه بوسه بچینم
    آه اما تو نمی فهمی ام تو.کاش راه من از تو جدا بود
    دوست دارم که بی چتر عشقت زیر باران خودم را ببینم
    بگذر از روزهای نرفته عشق زنجیری ات را رها کن
    من پر از حرفهای نگفته من پر از نقطه چین.نقطه چینم

    • خوب یا بد تو باید تو باشی،با محبت ، صمیمی ، قدیمی
      هم قدم با قرار و تعقل،در پی عشق های زمینی

      من نفهمیدم ادراک شب را،روز را جستجو کردم آخر
      من تر از بارش و چتر را هم،بستم و آرزو کردم آخر

      با تمام فراز و فرودت،باز باید، تو باید تو باشی

  31. سلطان دل و فاتح جانم شده ای
    خورشید و مه روح و روانم شده ای
    ای دوست مرا عواملی دریایی است
    من زورقم تو بادبانم شده ای

    • چه رسمي دارد اين دريا،
      تلاطم،موج ، ويراني
      چه رسمي دارد اين آونگ تكراري

  32. چقدر درک تو از عشق و خواستن زیباست
    که فکر می کنی ازعشق زندگی برخاست
    تو با زبان کبوتر سخن می گویی
    تمام حرف و کلامت خطابه ای شیواست
    به سوگ ماهی قرمز هنوز غمگینی
    که عید رفت ولی خاطرات آن برجاست
    گلایه از تو ندارم که این چنین خوبی
    تویی که وسعت قلبت به وسعت دریاست
    کمال شعر من به اندازه وفای تو نیست
    که عمر عهدو وفایت به خد یک دنیاست

    • تو و خو كردن بيهوده ات با رسم تنهايي
      من و يك دفتر خالي
      تو و بي تابي هرروزه ات اي روشن آبي
      من و يك كاخ پوشالي

  33. هنور تر بودم
    من از وسعت این حادثه،
    که نگاهم به نگاهت افتاد
    تو مرا غرق نگاهت کردی
    در پی کشف تناسب بودم
    و چه خاموش صدایت کردم،
    تو خودِ فریادی.

  34. من امشب از تو می خواهم که با من هم صدا باشی،
    من از این بی صدایی کینه ها دارم،
    اگر رفتی دگر فریاد هم در گوش من جایی نخواهد داشت.

  35. من تو را از روزهای رفته می خواهم…

  36. تبسم شیرین عشق گوشه ای از نگاه خداست
    تنها به نگاه او می سپارمت

  37. میروم دیگر شما یادم کنید
    من که رفتم این غزل ها را شما دفتر کنید
    میروم تا دل نبندم دل به خوبی هایتان
    باز هم دل بستمو زخمی شدم باور کنید

    • گفتمت یارا مرا بیهوده در دنیا نهاد
      آن خداوندی که از ما سایه لطفش ستاند
      آن که در خاک است و جزء مهرش ندارم آرزو
      بی سبب زخمی شدی چون بحر خود یاری بجو

  38. باز هم دلبستی!
    چه خوش آهنگی تو …

    باز هم می گویم:
    ای تراشیده ز آب،
    ای پر از ایده ناب،
    حس من تازه تر از حس شماست.

پاسخ دهید